تبليغاتX
nesfesib
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت...به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت...

غنچه خنديد ولي باغ به اين خنده گريست

غنچه آن روز ندانست كه اين گريه ز چيست

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل

گريه باغ فزون تر شد و چون ابر گريست

باغبان آمد و يك يك همه ي گلها را چيد

باغ عريان شد و ديدند كه از گل خالي است

باغ پرسيد چه سودي بري از چيدن گل ؟

گفت : پ‍‍ژمردگي اش را نتوانم نگريست

من اگر از روي هر شاخه نچينم گل را

چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فاني است

همه محكوم به مرگند چه انسان و چه گياه

اين چنين است همه کار جهان تا باقي است

گريه ي باغ از آن بود كه او ميدانست

غنچه گر گل بشود هستي او گردد نيست

رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود

مي رود عمر ولي خنده به لب بايد زيست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 19:42  توسط سیب گلاب |