تبليغاتX
nesfesib
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت...به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت...
 

 

به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد

به دستانت بياموز که هر گل ارزش چيدن ندارد

به لبهايت بياموز که هر اسم ارزش گفتن ندارد


به قلبت بياموز که هر کس کنج او جايي ندارد

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 10:52  توسط سیب گلاب | 

 

همیشه خسته از روزای برفی

عشق پریشون شده ی ۲ حرفی

گفته بودم اگه دلت گرفته است

کنج دلم جا واسه ی دلت هست

شاید دلت خواست و پاهات نیومد

یا شایدم دلت باهات نیومد

هر چی که بود بذار که گفته باشم

هر جا که هست دلت منم باهاشم

گفته بودم هنوزم اگه دلت گرفته است

بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست

حالا که تقویم من زمستوناش زیاده

تو کوچه های سردش همیشه برفو باده

باید بیای ببینم بهار خنده هاتو

بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:4  توسط سیب گلاب | 

در کلاس روزگار                    درس های گونه گونه هست

درس زیستن کنار این و آن                درس دست یافتن به این و آن

                درس مهر٬درس قهر٬درس اشنا شدن

                در میان این معلمان و درس ها

               در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

               در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست مرگ

                و انچه او درس می دهد<زندگی>است

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 21:22  توسط سیب گلاب | 
 

 

ظهر تابستان است

                         سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

                       گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست           مهربانی هست٬سیب هست٬ایمان هست

آری             تا شقایق هست

                   زندگی باید کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12:47  توسط سیب گلاب | 
عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است،              چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود،      چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛           نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود.          با نو، شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است.       ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:38  توسط سیب گلاب | 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:29  توسط سیب گلاب | 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:8  توسط سیب گلاب | 

ای که سیاه چشمات همرنگ روزگارن

از دست تو چه روز چه روزگاری دارم

هزار تا وعده دادی نیو مدی مارو کاشتی

این دل مهربونو چشم انتظار گذاشتی

برای بی وفایی هزار بهونه داری

هزارو یک شکایت از این زمونه داری

چشم انتظارم نذار تاریک و تارو نذار

بیشتر از این غصه رو رو کوله بارو نذار

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:45  توسط سیب گلاب | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:9  توسط سیب گلاب | 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد
...
زخم خوردن

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:58  توسط سیب گلاب | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:40  توسط سیب گلاب | 
سکوت
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:27  توسط سیب گلاب | 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 19:59  توسط سیب گلاب | 

زندگی چون قفسی است!!! قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است  لحظه ی غفلت ان زندانبان بعد از ان هم پرواز...!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:8  توسط سیب گلاب | 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپرشدنش سوز و ندایی نکنیم پرپروانه شکستن هنر انسان نیست گرشکستیم زغفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

     

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:33  توسط سیب گلاب | 
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:7  توسط سیب گلاب | 

نگاهت

 

طولانی ترین بوسه است

 

به هنگام وداع

 

که مرگ مرا در برق دشته جلادان

 

به انتظار می کشد

 

 

نگاهت

 

سبزترین مزرعه است

 

که پرنده سرگردان نگاهم را

 

درآلاچیق مژگانت پناه می دهد

 

نگاهت

 

من ترین جاده است

 

برای گریز

 

و بلندترین حصار است

 

برای عزلت

نگاهت

 

آرام ترین رودخانه است

 

که ماهیهای رنگین چشمانم را

 

در عمق دریای چشمانت به بازی عشق وا می دارد

 

نگاهت

 

کوتاهترین زمان است

 

برای امیدواری

 

و وسیع ترین سایه بان است

برای فراغت

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:31  توسط سیب گلاب |